مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
422
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب نهصد و هشتاد و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، من از بهر ايشان محزون گشته ، عقل از سر من بپريد . در حال برخاسته ، ايشان را در آغوش گرفتم و به حالت ايشان گريستم و پوستين سمور بيكى و پوستين سنجاب بيكى داده ، ايشان را بگرمابه بردم و از بهر هر يكى از ايشان ، حلهء جداگانه كه شايستهء بازرگانان بود ، حاضر ساختم . چون ايشان تن شسته ، بيرون آمدند ، حلهها دربر كردند . پس ايشان را بسوى خانه برده ، ديدم كه از گرسنگى رنجورند . سفرهء طعام از بهر ايشان بگستردم و خود نيز با ايشان خوردنى خورده ، مهربانى كردم و خاطرشان بدست آوردم . پس از آن روى به آن دو سگ كرده ، پرسيد : اى برادران ، ماجرى همين است يا نه ؟ سگان سر به زير افكنده ، چشمان برهم نهادند . آنگاه عبد اللّه گفت : ايها الخليفه ، چون سفره برداشتند ، من از ايشان پرسيدم كه : بر شما چه روى داد و مال شما چگونه شد ؟ گفتند : در دريا سفر كرده ، بشهرى رسيديم كه آن شهر ، كوفه نام داشت . در آن شهر ، متاعى را كه بنيم دينار خريده بوديم ، بده دينار فروختيم و يك بر بيست سود كرديم و از متاعهاى عجم ، شقهء بده دينار شرى كرديم كه در بصره ، قيمت آن چهل دينار بود . پس از آن به شهر داخل شديم . در آنجا بيع و شرى كرده ، سودهاى گران برديم و در نزد ما خواستهء ، بيشمار فراهم آمد . القصه ، ايشان شهرها يكيك ميشمردند و منافع بازميگفتند . من بايشان گفتم : اگر شما را سود به اين پايه بود ، از بهر چه عريانيد ؟ آهى بركشيده ، گفتند : اى برادر ، دنيا محل آفتست . چون ما اين همه خواسته بيندوختيم ، متاعهاى خود را بكشتى نهاده ، در دريا به قصد شهر بصره سفر كرديم و تا سه روز كشتى برانديم . روز چهارم شد . دريا بجنبش آمده ، موجها كوهكوه برخاست و بادهاى مخالف وزيدن گرفت . عنان كشتى از دست ما رها شده ، بكوهى برآمده ، در حال بشكست . مالهاى ما غرق شد و ما نيز غرق